| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
مرد دست های زنش را میگیرد. با انگشت هایش پوست دست زن را لمس می کند.
چروک های تا به تا زیر حرارت دست مرد کش می آید و کش می آید. اما مرد به آنها
توجهی نمی کند.مرد تنها به دخترک شاد درون چشمان زن خیره شده است. جوری
مبهوتش شده است که انگار هر آن ممکن است قلبش از سینه به بیرون بجهد.
کمی پایین تر از چشمانش،لبانش لبخندی حاکی از تحسین دارد. گویی دارد به
عظیم ترین شاهکار هستی نگاه می کند. زن با گونه های برافروخته سرش را پایین
می اندازد و مثل یک دختر نوبالغ سراسیمه چند تار موی که روی صورتش افتاده را
پشت گوشش میزند و لبخند می زند. مرد دستش را روی صورت زن می کشد و نگاه
زن را با نگاه خودش تلاقی می دهد. آرام لب هایش را باز می کند و بی صدا می گوید
: "هنوز هم مثل روز اولی که دیدمت زیبایی!"
اگر عشق نبود ...
به کدامین بهانه ای میــــخندیدیم و مــــیگریستیم ؟!
کدام لحظه های ناب را اندیشه میــــکردیم ؟!
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ؟!
آری ...
بی گمان
پیــــشتر از اینها مرده بودیم ،
" اگر عشق نبود " ...